قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

281

تاريخ نگارستان ( فارسى )

قطعه : بروز كاف و الف از جمادى الاولى * بسال ذال و دگر حا و نون على الاطلاق خدايگان سلاطين مشرق و مغرب * خديو كشور عفو و كرم باستحقاق سپهر حلم و حيا آفتاب جاه و جلال * جمال دنيى و دين شاه شيخ ابو اسحاق ميان عرصهء ميدان به زخم تيغ عدو * نهاد بر دل احباب خويش داغ فراق و هم در ميدان سعادت كه خود ساخته بود مدفون گرديد و خواجه حافظ در غزليكه اين دو سه بيت از آنست ايمائى به حال او كرده نظم : ياد باد آنكه سر كوى توام منزل بود * ديده را روشنى از خاك درت حاصل بود در دلم بود كه بيدوست نباشم هرگز * چه توانكرد كه سعى من و دل باطل بود راستى خاتم فيروزهء بو اسحاقى * خوش درخشيد ولى دولت مستعجل بود ديدى آن قهقههء كبك خرامان حافظ * كه ز سرپنجهء شاهين قضا غافل بود مشهور است كه هنگام مرگ اين شعرها را گفته بود بيت : افسوس كه مرغ عمر را دانه نماند * اميد به هيچ خويش و بيگانه نماند درد او دريغا كه در اين مدت عمر * از هرچه بگفتيم جز افسانه نماند و نيز فرموده با چرخ ستيزه كار مستيز و برو * با گردش دهر در مياويز و برو يك كاسهء زهر است كه مرگش خوانند * خوش دركش و جرعه در جهان ريز و برو و وحيد الزمانى عبيد زاكانى چند بيت در مرثيهء وى گفته نظم : سلطان تاج‌بخش جهاندار امير شيخ * كاوزادهء سخاوت و جودش جهان گرفت شاهى چو كيقياد و چو افراسياب كرد * كشور چو شاه سنجر و شاه اردوان گرفت در عيش ساز و عادت خسرو بنا نهاد * در عدل و داد شيوهء نوشيروان گرفت بنگر كه روزگار چه منصوبهء نمود * نكبت چگونه دولت او را عنان گرفت در كار روزگار و ثبات جهان عبيد * عبرت هزار بار از اين ميتوان گرفت بيچاره آدمى كه ندارد به هيچ حال * نى بر زمانه دست و نه بر آسمان گرفت [ 488 - مردى غريب الخلقه . ] 488 من مآثر الرؤيا در تواريخ آمده كه غياث الدين حاجى نام شخصى از شيخاوندان كه يكى از مواضع خواف خراسانست بيزد افتاد و او مردى بود قوى هيكل و عظيم الخلقة چنان كه در يزد موزه بپاى او يافت نميشد عليحده قالبى از براى پاى او تراشيدند و شمشيرش به وزن سه من و نيم بود و فرزندزاده‌اش امير نظر بن منصور كه ابا عن جد ملازمان اتابكان يزد بوده‌اند شبى در خواب ديد كه آفتاب از خانهء اتابك علاء الدوله برآمده و بگريبان او فرو رفتى و او برپاى خاستى و آفتاب قريب پنجاه قطعه از دامانش